تبليغاتX

القلب حرم الله ،فلا تسكن حرم الله غيرالله حقیقت ذبح شده

در یکی از روستاهای دور دست منطقه چالدران مشغول خدمت بودم .روستایی که در دورترین نقطه ممکن

قرار داشت و به علت نداشتن امکانات ایاب و ذهاب می بایستی آذوقه دو یا سه ماهه را با خود به آنجا می

بردیم . وبرای رفتن به روستا باید حدود یک ساعت با مینی بوس ویا جیپ ویا هر وسیله ی ممکن  دیگر استفاده می کردیم ودر وسط راه کنار یک پاسگاه زاندارمری پیاده شده و حدود دو ساعت پیاده راه می رفتیم تا به یکی از روستاهای نزدیک می رسیدیم و آن هم اگر راه را دربین کوهها گم نمی کردیم . اولین سال تدریسم در آن روستا بود که متشکل از کلاسی پنج پایه بود . با همکار روستای کناریم قرار گذاشتیم که شب چهارشنبه سوری را در شهر ارومیه کنار خانواده مان باشیم .و لازم به ذکر است که در این روستا ها از پانزدهم آبان ماه برف می بارید و تا آخر اردیبهشت وحتی تا نیمه های خرداد برف داشت و انهم چه برفی به اندازه نیم قد انسان .ما دونفر صبح روز سه شنبه آخر سال پیاده به را افتادیم وبه علت برف سنگین ازدره ها میان کوهها به جاده اصلی حرکت کردیم .ودر این منطقه اگر کسی تا ساعت دو بعدازظهر با آخرین اتوبوس آنجا را ترک نمی کرد دیگر محال بود که بتوان از آنجا خارج شد وما صبح زود حدود ساعت 6صبح از روستا خارج شدیم ودقیقا بعداز۶ساعت و 45 دقیقه به 50 متری جاده رسیدیم واز دور اتوبوس را دیدیم که در راه است و هر چه زور زدیم به اتوبوس برسیم و دادو بیداد که راه انداختیم اتوبوس همانند قافله امید به آرامی بی توجه به تلاش ما از کنارمان گذشت وما نتوانستیم سوار اتوبوس شویم ودوتایی ماندیم با هوای سرد و کولاک برف که با سرعتی سرسام آور بر گونه هایمان سیلی عبرت می نواخت!!!.در آن سرمای سوزان حدود چندین ساعت کنار جاده ماندیم وبرای رهایی از یخ زدگی دایم در حال نرمش بودیم .نزدیکهای غروب از طرف مقابل  ماشینی را دیدیم که سمت سیه چشمه می آمد . تا وسط جاده رفتیم تا نگه دارد ومارا به مرکز بخش ببرد اما وانت تویوتایی با شماره اداری آنهم متعلق به آموزش وپروش بود وبعداز کمی رد شدن نگه داشت .ما دویده وبه آنها رسیدیم . وچون راننده مارو شناخته بود که همکارشان هستیم توقف کرده بود .مارو سوار عقب وانت کرد که بشکه های نفت در آن بودند باد حاصل از سرعت ماشین و کولاک موجود دست دردست هم داده و وضعیتی اسف بار را خلق کرده بودند . ما به مرکز بخش رسیده و کمی مانده به شهر پیاده شدیم تا در عقلمان اینو بگنجانیم که مبادا حرمت معلمی خدشه دار شود.وقتی از ماشین پیاده شدیم دقایقی  در حالت نیم خیز بعلت یخ زدگی  ماندیم و با کمی حرکت نرم حالت خشکیدگی بدنمان باز شد و سریع به تنها مسافر خانه موجود رفتیم نمی خواهم مسافر خانه را توصیف کنم که شاید موجب ملال باشد .شب را مانده و فردا به طرف خانه مان حرکت کردیم . که هم چهارشنبه سوری را از دست دادیم وهم یخ زدگی را تجربه کردیم  طوری بود که من عصر به شهرمان رسیدم وبه آرایشگاه رفتم  .در آرایشگاه نشسته بودم که مرحوم پدرم وارد شدند ومن بلند شدم ولی ایشان منو نشناخت .ومن  به رو نیاوردم و نوبتم را به ایشان دادم وایشان تشکری کرده و رفتند.

من شب به خانه رفتم پدرم به محض دیدن من گفت تو در آرایشگاه نوبتت را به من دادی ؟ گفتم بلی .پدر مرا در آغوش گرفته و گریست و گفت:تو آیینه به خودت نگریسته ای؟ مگر چه شده بود ؟مرا جلو آیینه برد من دیدم که پدرم حق داشته منو نشناسند . چون رنگم کاملا کبود شده بود.

 

اما الان برای آن لحظه ها غبطه می خورم  . چرا که شیرینی لحظات بودنم با روستائیانی که از هرگونه  دو رنگی وریا دور بودند و شیرینی صداقت و راستی شان را هیج وقت فراموش نمی کنم و اگر نبود صمیمیت و صداقت آنها شاید در اولین سال خدمتم از شغلم علی رغم میل باطنیم انصراف می دادم خداوند رفتگانشان را بیامرزد و ماندگان را طول عمر توام با عزت و شرف عطا فرماید . آمین

+ نوشته شده توسط جوینده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 12:11 |

بعداز یکسال تحصیل در تربیت معلم که اولین دوره اش بود مارو روانه تدریس کردندکه در یکی از روستاهای مرکز استان مشغول تدریس شدم .من ویکی از دوستانم که با هم در آن روستا بودیم تصمیم گرفتیم که بیتوته نماییم..یک منزل خالی را که صاحبش به شهر کوچ کرده بود اجاره کردیم .ووسایل ماندگاری را آوردیم .علت بیتوته دو دلیل داشت.1- نا امن بودن جاده به علت حضور گروهکهای ضد انقلاب در منطقه.

2- سکونت وایجاد محیطی آرام برای رسیدن به خود.

روزهای اول خیلی خوب بود وبرای هر دوتامون دلچسب  بود بیداری شبها و انجام فرایض در اول وقت عالمی بود ....تا اینکه در یکی از روزهای زمستان برف شدیدی بارید و راهها مسدود شد. وما یک هفته در روستا ماندگار شدیم .وچون مایحتاجمون را برای یک هفته می آوردیم دراین وضعیت تمامی اذوقه  تمام شد حتی نان خالی برای خوردن نداشتیم.هرچی بود ته کشید.تا اینکه روزی هیچی نداشتیم مقدار کمی پیاز داشتیم همشو پیاز داغ کرده و خوردیم .دیگر تمام شد ووارد دومین هفته مسدودی راهها شدیم و به ناچار گونی ته مانده نان را به منزل آورده وهر نوبت کمی بررویشان آب می پاشیدیم تا نرم بشود و کمی می خوردیم در طول سه روز خرده نانها هم تمام شد.یک روز کاملا گرسنه ماندیم و رومون نمی شد که از روستاییان چیزی بخواهیم . روز سوم که از خواب بیدار شدیم بعداز اعمالی که در نظر داشتیم  نشسته وبر راه روستا نظاره گر شدیم .گویا الهام شده بود که کسی در راه است.تا اینکه حدود ساعت 10 صبح بود که از دور سیاهیهایی را دیدیم و موقع ورود به روستا محو شدند و بعد از ساعتی صدای تق تق در، ما را از حالتی که در خود بودیم ومثل اینکه در هوش بودیم بیدار کرد .من در را که باز کردم دیدم که مدیر مجتمع به همراه یکی از هم دوره ای هایمان وارد شدند و بعد از احوالپرسی و ... نشستیم و مهمانان هر چه منتظر شدند از چایی و یا هر وسیله پذیرایی دیگر خبری نشد.تا اینکه مدیر اعتراض کرد و گفت شما شهریها عادت به رسم و رسوم روستا یی ندارید ما روستاییان هر چی نتونیم به مهمان ناخوانده بدیم حداقل یک استکان چای که می تونیم آماده کنیم.که سرمان را پایین انداختیم و چیزی نگفتیم .و مدیر بلند شد وبه روستا رفت وما به خیال اینکه آنها ناراحت شده وقهر کردند با ناراحتی نشستیم و به همدیگر نگاه کردیم.نزدیکیهای ظهر بود که دوباره در به صدا در آمد .در وکه باز کردیم دیدیم همه اهل روستا صف طویلی را پشت درمان تشکیل داده اند وهر کدام به وسع خود وسایل ارتزاق مارا آورده تعارف کردیم که بیایند تو نیومدند و ما وسایل را گرفتیم وبه خونه اوردیم .تقریبا آذوقه یک ماهه ما تامین شد؟!ما به وسایل دست نزدیم تا شب تا اینکه با پیشنهاد یکی از ما  غذا آماده شد وبعد از نماز مغرب شام خوردیم و دیگر همه چیز تمام شد .و شدیم آنچه که نباید اتفاق می افتاد.و من بنای رفتن به شهر را گذاشتم و تلویحا مفهوم جدایی را زمزمه کردم تا اینکه شب یکی از روزها وسایل را جمع کرده و فرداش بعد از مدرسه به شهر رفتم . واولین تجربه دوران تدریسم رقم خورد.ووقتی مادرم وسایلم را جابجا می کرد کاغذی را به من داد که به شکل هواپیما ساخته شده بود وقتی بازش کردم دیدم نامه ای است که دوستم بعد از خوابم درد دلی کرده و در لای وسایلم گذاشته بود ...و آن سال من به شهر رفت و آمد کردم .آن سال تمام شد . با هزاران خاطرات شیرین دیگر، که انشاالله در پستهای دیگر خواهم آورد..

+ نوشته شده توسط جوینده در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 9:59 |