تبليغاتX

القلب حرم الله ،فلا تسكن حرم الله غيرالله حقیقت ذبح شده
هر مخلوقی در مسیر حیات خود انتظار لحظاتی را می کشد که لحظه ارمانی وبه زعم خود نجات بخش است که در ان زمان کسی از ظلم ستمگری نخواهد نالید و بر بی عدالتی ها با حسرت جاری شدن عدل نخواهد نگریست و تحقق این امربنا به وعده الهی  با ظهور آخرین ذخیره اش محرز خواهد شد . آن زمان شادمانی مستضعفین و رهایی عدالت از یوغ ظالمان وستمگران خواهد بود انشاالله

 

          میلاد منجی عالم بشریت مبارک باد

 

+ نوشته شده توسط جوینده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 12:24 |

 

اعیاد شعبانیه (تولد امام حسین (ع)؛ حضرت عباس و حضرت امام سجاد (ع) )

 بر همه شیعیان آن حضرات بالاخص برپاسداران حرمت خون شهدا

و شرافت انسانی مبارک باد.

 

انشاالله

 

 

 

+ نوشته شده توسط جوینده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 9:22 |

روزگاری است به رفتار و اعمال دختران سنین راهنمایی حساس شده ام .از ظاهرشان گرفته تا پوششان.

روزی در بیمارستان قلب مادرم را جهت بستری برده بودم و در اورژانس منتظر اتاق خالی بودیم که از ساعت 11صبح تا 4عصرطول کشید. ومادرم تحت مراقبت ؟!!!جلو در پزشک روی صندلی منتظر و از فرط خستگی نشسته بودم.تنوع انسانهای مراجع بر تفکراتم می افزود .و به جهت وجود خانمهای پرستار و کشیک اورژانس سر به پایین در افکارم غوطه ور بودم.ناگهان صدای پای تند و بلند رشته افکارم را پاره کرد . ومتوجه پدر پیر و مادر میانسالی به همراه دختر نوجوانی شدم که وارد شدند . مادر را در اورژانش بستری کرده و پژشک کشیک سر بالین وی رفت. وبعد از معاینه نسخه ای پیچید و پدر پیر به دنبال تهیه دارو رفت .

مادر بستری و دختره همه جا پرسه می زد و پیگیر پرستاری به نام بی...بود .گویا از جستجو خسته شده بود .

بعداز ساعتی پدر دارو به دست وارد شد و دختر سریع داروهارو از دست پدر قاپید و وارد اتاق معاینه شد لبخند زنان و شوخ گویان با پزشک به دادو ستد کلمات پرداخت. گویا پدر نمی توانست داروهارو به دکتره نشان دهد ویا اینکه در این صورت کلاس مادر و دختره پایین می آمد و شخصیتشان زیر سوال می رفت.

پدر وی انسانی پیر وفرتوت و عینکی ؛ و به تن لباسی تقریبا مندرس داشت و کفشهاش وا رفته و قد نیم خمیده اش قصه غم و اندوه را در چهره به تللو حزن پیام می داد .

اما مادره مانتو و رو سری تمییز و رنگی گلداری داشت .و رفتارش و سخنانی که به زور شلاق بر ادبیات می نواخت خودرا با کلاس نشان می داد .در این لحظه به یاد ضرب المثل ((کلاغ می خواست راه رفتن زاغ بیامورد راه رفتن خودش را هم فراموش کرد )) افتادم . چراکه می توانست با کلمات ساده و صدیق بر شیرینی صحبتش بیفزاید.چون خودش را با دخترش هم کلاس می پنداشت و خودرا پا به پای دختره می کشید به این کمبود دچار شده بود....

دختر نوجوان با یک روسری نیمه به سر و مانتوی تنگ و چسبان و تیکه های آویزان از اطراف و شلوار کاملا تنگ و کفشهای رنگارنگ شکلک دار و مدرن و اما به ظاهر رنجور داشت و آرایش غلیظ بر کراهت چهره اش می افزود .که چگونه یک دختر نوجوان اینچنین آرایشی داشت .حتی مادرش چنین وضعی نداشت .

ساعتی چند مادره با همراهی دختر به جلو اتاق معاینه آمدند و مادر کنار من نشست و به جهت کراهت ؛ من بلند نشدم تا دختره بنشیند .اما دختر خانم همانند قرقی شکار گم کرده ورجه ورجه می رفت و موبایل به دست هی زنگ می زد و قطع می کرد و اس .ام.اس می فرستاد. اما چهره ای گرفته داشت .ناگهان زنگ موبایلش به صدا در آمد و رنگ رخسارش باز شد و با خنده تصنعی به جواب پرداخت من فقط سلام را فهمیدم و بس ؛ و دیگر هیچ .موبایل قطع شد وبه مادرش گفت بی...بود از اینجا رفته و...پدر آمد و مادره با افتخار گفت بی...

بود . دختر فلان.....پدر با وقار پدرانه پرسید شما زنگ زده بودید یا اون زنگ زده بود .مادر گفت. دخترم اس.ام.اس فرستاده بود و انهم زنگ زد.و...

ومن همچنان در افکارم غرق بودم نا گهان با دختر خیالیم خلوت کرده وبه درد دل پرداختم تا تسکینی به خود داده باشم و این چنین شروع شد .و تو دخترم......

 

+ نوشته شده توسط جوینده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 و ساعت 14:24 |